۷ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۳۹

قبل از آمایش، باید دانشگاه را توسعه‌گرا کنیم

مدیرگروه جامعه و علم مرکز تحقیقات سیاست علمی کشور ضمن ریشه‌یابی عوامل تعمیم آمایش سرزمین به آموزش عالی، بسیاری از مفاهیم و نگاه‌های رایج در سیاست‌گذاری علمی را به چالش می‌کشد.

به گزارش عیارآنلاین، دکتر محمدامین قانعی‌راد، رییس انجمن جامعه‌شناسی ایران و استاد جامعه‌شناسی علم است. مدیرگروه جامعه و علم مرکز تحقیقات سیاست علمی کشور در گفتگوی اختصاصی با «نامه شورا» ضمن ریشه‌یابی عوامل تعمیم آمایش سرزمین به آموزش عالی، بسیاری از مفاهیم و نگاه‌های رایج در سیاست‌گذاری علمی را به چالش می‌کشد.

بعد از انقلاب در چند مرحله با گسترش آموزش عالی در قالب دانشگاه‌های سراسری، آزاد، پیام نور و اخیرا نیز علمی کاربردی مواجه بودیم. بر همین اساس، نقدی که الان به نظر می‌رسد که وارد می‌شود این است که گویا آموزش عالی ما تنها در چارچوب خدمات کلی دیده شده است. به نظر شما پیش‌فرض‌های ساختار آموزش عالی در جامعه ما چیست؟

مطلبی که شما می‌فرمایید که در سیستم آموزش عالی خدمات کلی ارائه شده است به این دلیل است که ما در آموزش عالی خودمان چندان برنامه‌ریزی نداشته‌ایم و فکر کرده‌ایم که مثل نانی که به مردم می‌دهیم و یا بیمارستانی که برای مردم افتتاح می‌کنیم که به داخل آن می‌روند و یک سری خدماتی می‌گیرند، یک جایی هم باید به نام دانشگاه وجود داشته باشد که بروند یک چیزی از آنجا به نام مدرک بگیرند. یعنی چیزی که ندارند را بگیرند. مردم مدرک ندارند، دارای مدرک بشوند. مثل اینکه می‌گوییم مردم خانه ندارند و دارای خانه بشوند و یا ماشین ندارند و دارای ماشین بشوند یعنی به آن به مثابه دارایی شخصی حساب کرده‌ایم.

یعنی شما با اینکه وضعیت آموزش عالی اینطور بوده موافق هستید؟

هنوز هم اینطور هست. هنوز هم مردم فکر می‌کردند که یک چیزهایی را باید به دست بیاورند و صرف داشتن آن مهم است. یعنی چیزهایی که به طور فی نفسه اهمیت دارند و نه اینکه چه کارکردی داشته باشند و به چه نیاز دیگری پاسخ بدهد. البته می‌گفتند که اگر ما این مدرک و این دارایی را داشته باشیم بعدا مثلا از نظر شغل می‌توانیم وضعیت مناسب‌تری داشته باشیم. مثلا افزایش حقوق می‌توانیم داشته باشیم. یعنی نوع برداشت‌ها غالبا اینطور بوده است و مردم می‌آمدند و به خاطر بهبود موقعیت زندگی فردی، یا زندگی خانوادگی یا نهایتا زندگی شغلی‌شان، سعی می‌کردند چیزی که نداشتند را به دست بیاورند. به همین دلیل در بسیاری از موارد مثلا اینها می‌رفتند مدرکی را می‌گرفتند که ممکن بود نه شخصا به آن علاقه‌ای داشته باشند که در آن حوزه کار بکنند و نه اینکه این مدرک به طور مشخص به درد سازمانی که در آن کار می‌کردند، می‌خورد. آن سازمان هم چندان برایش مهم نبود. همین که لیسانس یا فوق لیسانس گرفته بود، یک شرایطی را برایش فراهم می‌کردند که بتواند ارتقا شغلی پیدا کند. به همین دلیل آموزش عالی گسترش پیدا کرد و به یک نهاد توزیع مدرک تبدیل شد.

به نظر شما چه در مردم و چه در مسئولین و برنامه‌ریزان چگونه چنین زمینه‌هایی فراهم شد که دو طرف در این مسیر بیفتند؟

همان‌طور که عرض کردم گرایشی در خود مردم پیدا شده بود که شاید بتوان گفت که این گرایش، یک گرایش عدالت‌طلبانه بود که به یک تعبیر جامعه‌شناختی، ریشه آن در برابر شدن شرایط زندگی مردم بود. وقتی که بر اثر انقلاب آن اشرافیت قدیم از بین رفت، مردم یک مقدار احساس کردند که باید به دنبال راه‌هایی بگردند که بتوانند در زندگی برخورداری بیشتری داشته باشند. این هم از طریق اکتساب به دست می‌آید و نه از طریق انتساب به ثروت یا موقعیت خانوادگی. چون وقتی اصطلاحا جامعه دموکراتیزه می‌شود دیگر آدم‌ها خودشان باید راه‌هایی برای بهبود زندگی خودشان پیدا کنند. سالم‌ترین چیزی که وجود داشت -که از ارزشی هم برخوردار بود که از قضا این ارزش، ارزش مثبتی هم بود- مسیر آموزش بود که بتوانند از طریق آن مقداری وضعیت خودشان را ارتقا بدهند. چیز دیگری در یک شرایط فرهنگی سالم، به نظر آدم‌ها نمی‌رسید. یعنی می‌خواهم بگویم که ریشه این قضیه یک ریشه سالمی بود. تمایلی در مردم برای ارتقا بود که تحرک اجتماعی صعودی پیدا کنند و در جامعه برای خودشان کسی بشوند و دیگران بر روی آنها حساب کنند. این در شرایطی بود که ایدئولوژی انقلابی نیز دارد از عدالت و از بین رفتن آن معیارهای تمایزبخشی که قبلا وجود داشت، صحبت می‌کند و جامعه تاکیدش را از معیارهای خانوادگی و نژادی و نسبی برداشته است و به نحوی بر روی معیارهای اکتسابی گذاشته است. جامعه به نحوی دارد اکتساب‌گرا می‌شود.

و به نظر شما در چنین وضعیتی نهاد آموزش موقعیت خیلی بالایی پیدا می‌کند؟

بله. در اکثر کشورهایی که انقلابی در آنها رخ می‌دهد، چیزی که برای مردم مطرح می‌شود این است که تمام آن چیزهایی که قبلا وجود داشت و مبتنی بر فساد، ثروت‌سالاری و قدرت‌سالاری بود، از بین رفته است و حالا شما می‌توانید روی پای خودتان بایستید و از طریق کار، تحصیل، نشان دادن استعدادها و توانایی‌ها، حقوق از دست رفته‌تان را که دیگران غصب کرده بودند مجددا به دست بیاورید. در این شرایط آموزش به عنوان یک ارزش مطرح می‌شود و مردم نیز به سمت آموزش هجوم می‌آورند. این تقاضای اجتماعی بالایی را برای آموزش ایجاد می‌کند و فشاری را بر روی دولت برای گسترش آموزش عالی وارد می‌کند. این تقاضاها از مناطق، استان‌ها و شهرهای مختلف در بین توده‌های مردم ایجاد شد و از آن طرف به نمایندگان مردم در مجلس منتقل شد. نمایندگان از طریق مجلس به دولت فشار آوردند و بحث گسترش آموزش عالی در برنامه‌های توسعه منعکس شد. به دلیل وجود تقاضا، دانشگاه پیام نور که خیلی محدود بود شروع به گسترش حوزه عملش کرد. دانشگاه آزاد اساسا با این موج ایجاد شد و با این موج گسترش یافت. تعداد دانشگاه‌ها کم بود و همین‌طور زیاد شد. هر چقدر شعار عدالت‌خواهی دولت‌ها بیشتر می‌شد، تعداد دانشگاه‌ها هم بیشتر می‌شد. مثلا در دوران آقای احمدی‌نژاد در عرض ۸ سال، تعداد زیادی دانشگاه ایجاد شد. همین‌طور دانشگاه‌های دولتی گسترش پیدا کردند یعنی در خیلی از استان‌ها که یک دانشگاه وجود داشت یک دفعه می‌دیدید که تبدیل به ۳ دانشگاه شد مثل مازندران و گلستان. دانشگاه‌های دیگری ایجاد شد که حتی برخی از اینها مبتنی بر عدم برنامه‌ریزی بود و به صورت خلق الساعه و با تصمیمات خیلی سریع یه سری دانشگاه‌هایی ایجاد شد.

به نظر شما نقطه شروع چنین جریانی تقاضای مردم بود یا تصمیم برنامه‌ریزان؟

قابل تفکیک از هم نیستند. اینکه آیا مردم تقاضایی داشتند یا برنامه‌ریزان و دولت این کار را کردند، قابل تفکیک نیست. علاوه بر این، یک فضای فکری وجود داشت که هم تصمیم‌گیران دولتی و هم گروه‌های مختلف مردم را تحت تاثیر خودش قرار می‌داد بنابراین کلا یک فرهنگی شکل گرفته بود که این فرهنگ، هم شیوه تصمیم‌گیری سیاست‌گذاران را تحت تاثیر خودش قرار داده بود و هم تقاضای اجتماعی مردم را. بنابراین هم تقاضا و هم عرضه، هر دو تحت تاثیر یک ایدئولوژی -به نظر من عدالت‌طلبانه- که سعی می‌کرد که سالم‌ترین راه را انتخاب کند تا مردم بتوانند از موقعیت‌های مناسب متناسب با استعدادهای خودشان برخوردار باشند، قرار داشتند. به نظر من، ریشه این قضیه در این است. اینکه این چه تحولی پیدا کرد و به کجا انجامید یک بحث دیگر است که ما بعدا می‌بینیم که چنین پروژه‌ای ناکام شد. یعنی پروژه جستجوی عدالت از طریق آموزش عالی به یک پروژه ناکام تبدیل شد.

بنابر توصیف شما مسیری که پیموده شد، ناگزیر بود یا اینکه می‌شد راه دیگری هم رفت و به روش دیگری عمل کرد؟

همان‌طور که گفتم بخشی از این مسیر اجتناب‌ناپذیر بود و بخشی از آن درست و متناسب با شرایط بود. اینکه شرایط اجتماعی دارد به طور نسبی برابر می‌شود و اینکه آموزش راهی برای تحرک طبقاتی و اجتماعی است، اتفاقی بود که افتاد و کمابیش هم درست بود. اینکه شما به آدم‌ها بگویید که شما براساس دانشی که دارید و براساس خدماتی که می‌توانید به جامعه عرضه کنید می‌توانید از موقعیت اجتماعی بالاتر و بهتری برخوردار شوید. اما تحت تاثیر این فشار، یک نکته مورد غفلت قرار گرفت و آن هم این بود که آموزش عالی باید از نظر محتوایی با نیازهای واقعی جامعه پیوند پیدا کند، بتواند نیازهای بالفعل را پاسخ دهد و نیازهای بالقوه را به نیازهای بالفعل تبدیل کند و یک ارزش افزوده‌ای را در سازمان‌های کار و اشتغال و در پهنه‌های مختلف سرزمینی ایجاد کند. یعنی آموزش عالی بتواند اثربخش باشد. چنین آموزش عالی‌ای قادر خواهد بود که مثلا موقعیت‌ها و فرصت‌های جدید را در جامعه ایجاد کند و اساسا امکاناتی را بتواند تولید بکند که آن امکانات را بشود عرضه کرد و افراد بتوانند از آن امکانات برخوردار بشوند. یک مقداری به این قضیه کم‌توجهی شد. یعنی آموزش عالی مقداری درون‌گرا شد و به معیارهای خودش وابسته شد. به این کم‌توجهی شد که اصلا آموزش عالی برای چه؟ چه کاری را باید انجام بدهد؟ چه نیازی را باید پاسخ بدهد؟ این نکته‌ای بود که مقداری از آن غفلت شد. یکی هم اینکه آموزش تنها راه برای ارتقا موقعیت اجتماعی افراد نیست و راه‌های دیگری نیز وجود دارد که به ویژه در دنیای کار و شغل باید آن را جستجو کرد.

پس یک مقداری هم به این برمی‌گردد که توسعه زمینه‌های اقتصادی و فنی برای کسب و کار و درآمد و موقعیت و.. فراهم نبود.

بله. رشد آموزش عالی همزمان یک رشد اقتصادی می‌خواست که این دو در توازی با هم بتوانند پیش بروند. اقتصاد یک پویایی‌هایی دارد و آموزش عالی هم. منظورم از اقتصاد در مفهوم وسیع آن است. ممکن است اقتصاد فرهنگی هم باشد، صنعت فرهنگ هم باشد، اقتصاد تولیدی و کالایی و تکنولوژیک، فعالیت‌های مرتبط با توسعه امکانات شهری و خلاصه هر جایی که پدیده‌ای به نام کار و شغل و سازمان‌های کاری وجود دارند و اینها به نحوی هم می‌توانند ارزش افزوده ایجاد بکنند. این ارزش افزوده می‌تواند جنبه فکری و معنوی داشته باشد یا اینکه جنبه مالی داشته باشد. این دو باید به طریقی با هم سازگار می‌شدند و به طریقی با هم پیوند می‌خوردند که این پیوند برقرار نشد. بنابراین ما صرف نظر از اینکه اصلا چه امکاناتی از نظر اقتصادی در جامعه وجود دارد و اساسا جامعه نیاز دارد که چه امکاناتی در آن از نظر شغلی خلق و ایجاد بشود، ما یک آموزش عالی درون‌گرا داشتیم که بر مبنای منطق خودش پیش می‌رفت و به منطق شریک خودش یعنی دنیای کار و اشتغال، توجه نداشت. بنابراین پدیده‌ای اتفاق افتاد که من در یکی از کتاب‌هایم تحت عنوان «ناهمزمانی دانش» از آن نام برده‌ام. ناهمزمانی دانش یعنی دو دنیایی که در کنار هم وجود دارند اما با همدیگر همزمان نیستند. عنوان کتاب هم دقیقا به همبن اشاره داشت: «ناهمزمانی دانش، روابط علم و نظام اجتماعی اقتصادی در ایران». نظام علم دارد برای خودش حرکت می‌کند و نظام‌های اجتماعی و اقتصادی نیز برای خودشان دارند حرکت می‌کنند و این دو در زمان واحدی زندگی نمی‌کنند. مثل دو آدم که یکی در قرن ۲۱ دارد زندگی می‌کند و دیگری در قرن ۱۷ دارد زندگی می‌کند.

حالا کدامیک از دیگری عقب‌تر بودند؟

اگر برحسب ظاهر و استانداردهای دانشگاه‌های باکیفیت ایران را نگاه کنیم، می‌بینیم که در حوزه جامعه‌شناسی یا علوم اجتماعی ما داریم اندیشه‌هایی را مطرح می‌کنیم که متعلق به سال ۲۰۱۴ است. یعنی در ایران کتابی که سال ۲۰۱۴ در قلب اروپا چاپ شده است در سال ۱۳۹۴ می‌آید و در ایران ترجمه می‌شود و حتی ممکن است توسط دانشجویان یا اساتیدی خوانده شود و به بحث گذاشته شود. مثلا در حوزه علوم پایه و فنی مهندسی می‌بینید که دانشگاه‌ها و اساتید ما حتی خودشان مقالاتی می‌نویسند که در سال ۲۰۱۵ در غرب به چاپ می‌رسد یعنی نه تنها مصرف‌کننده تولیدات علمی ۲۰۱۵ هستند بلکه خودشان هم مطالبی را عرضه می‌کنند که در سال ۲۰۱۵، در غرب در مجلات علمی-پژوهشی به چاپ می‌رسد. این یک طرف آموزش عالی بود چون آموزش عالی ما الان شدیدا از نظر کیفیت هم با توجه به برخی از معیارها، یک طیف شده است. چون به نظر من معیارهای کیفیت معیارهای گسترده‌تری هستند، اما اگر یکی از معیارها را همین قرار بدهیم که چقدر همزمان با دانش روز جهان گام برمی‌دارند، می‌بینید که در یک زمینه‌هایی، این همزمانی وجود دارد. مثلا تولید خودرو در ایران حتی با فورد اوایل قرن بیستم هم انطباق ندارد. کارخانه فورد اوایل قرن بیستم می‌توانست ماشین‌هایی را طراحی کند و در مقیاس وسیع ماشین‌هایی را بسازد، تولید بکند و به فروش برساند و بعد بتواند هر سال، مدل و مختصات فنی ماشین را متناسب با عوامل مختلف بهبود بدهد. شما می‌بینید که این ظرفیت را تولید خودرو ما ندارد. تولید خودرو ما عمدتا با یک قراردادهایی حق مونتاژ یک سری ماشین‌ها را در ایران می‌گیرد و بعد نمونه‌هایی را هم که مونتاژ می‌کند می‌بینید که از نمونه خارجی خودش کیفیت پایین‌تری دارد. گاه گاهی هم یک نمونه‌هایی را طراحی می‌کنند، ۷،۸،۱۰ سال هست و بعد هم در همان جا درجا می‌زند. یعنی گویی یک بار طراحی می‌شوند و بعد در همان درجا می‌زنند. شما اگر مثلا ماشین بنز را نگاه کنید می‌بینید که بنز ۱۷۰ با بنز ۱۸۰ طراحی و مشخصاتش با هم متفاوت است، بنز ۱۸۰ با بنز ۲۰۰ ، با بنز ۲۲۰ متفاوت است. هر مدل جدیدی که می‌آید به نحوی طراحی مجدد شده است و هم از نظر زیبایی‌شناسی و هم مشخصات فنی و هم ایمنی ارتقا پیدا کرده است. در عرصه اجتماعی تصمیم‌گیری‌های ما در ایران بعضا تصمیم‌گیری‌های خلق الساعه و یک شبه است. یعنی یک شبه تصمیم می‌گیریم که یک نظام اجتماعی را برقرار کنیم. منظور از نظام اجتماعی که می‌گویم ممکن است یک قانون، یک آئین‌نامه یا یک سیاست اجتماعی خاص باشد که یک موقع دیگر هم از بین می‌رود. برای مثال شما می‌بینید که ما سیستم آموزش دبستان و دبیرستانی در ایران داریم که بسیار آسیب‌زا و پرمشکل است. اما اساسا رشته‌هایی مثل آموزش، تعلیم و تربیت، برنامه‌ریزی درسی، مدیریت آموزشی و جامعه‌شناسی آموزش و پرورش در ارتباط با این نظام آموزش مدرسه کنونی نیستند که بیایند آن را ارزیابی کنند، نقاط ضعف و قوت آن را شناسایی کنند و آن را بهبود ببخشند. اما ممکن است یک دفعه وزیری از راه برسد و بگوید مثلا دوره راهنمایی نباشد. این است که می‌بینیم که آموزش و پرورش ما الان در خدمت همان نظام آموزش عالی درونگرای ما قرار گرفته است.

جنس درونگرایی در آموزش عالی چیست که منجر به چنین نتیجه‌ای می‌شود و توصیف شما از این درونگرایی چیست؟ و در ادامه آیا این مسئله ریشه‌ای در پیش‌فرض‌ها و تصورات علم‌شناختی ما دارد؟ به عبارتی آیا دلالت‌های علم‌شناختی که در تصورات و پیش‌فرض‌های سنتی ما از علم ریشه دارد، در این وضعیت درون‌گرایی ما در آموزش عالی و اینکه احیانا ناهمزمتنی نهاد علم با نظام اجتماعی و اقتصادی، نقش داشته است؟

بله. در این بخش دوم که دلالت‌های علم‌شناختی را اشاره کردید، ما علم را یک نوع دانایی فردی و شخصی می‌دانیم که افرادی به دست می‌آورند و یک نوع نورانیت دانش برای اینها است که می‌توانند این دانش را به صورت فردی به دست بیاورند و چندان هم ربطی به دنیای کار و اشتغال ندارد. در علم‌شناختی سابق ما، یک نوع شکافی بین امر مادی و امر معنوی وجود دارد و اینکه ما علم را از طریق فرآیند سلوک درونی و فردی همراه با زحمت و یک نوع تکلیف به دست می‌آوریم. علم همیشه آمیخته با رنج، زحمت و تلاش فردی است و نتیجه‌اش نیز پیدایش یک نوع معنویت درونی و شخصی و فردی است و حتی ربطی نیز با استعدادها و نبوغ فردی دارد. در حالی که تمام این مفاهیم از علم، کم و بیش تغییر پیدا کرده‌اند و دگرگون شده‌اند. امروزه دیگر علم را ناشی از این نمی‌دانند که باید استعدادهای فردی را شناخت و آنها را پرورش داد تا مثلا وضعیت علمی کشور خوب بشود. این در حالی است که الان این رویکرد و این نحوه سیاست‌گذاری در بین مسئولین ما وجود دارد.

یعنی این به نوعی ما را دچار تعارض می‌کند از این جهت که باید منتظر باشیم که استعدادها به ظهور برسند. یک تقسیم بندی و شاخه شاخه شدن در علم اتفاق می‌افتد و ما هر رشته و هر گرایشی را باز می‌کنیم ولی از آن طرف به کارکردهای آن خیلی توجه نمی‌کنیم…

ببینید این دلالت علم‌شناختی که می‌گوید علم یک پدیده فردی است و بنابراین باید استعدادهای فردی را شناخت، کاری است که الان تحت عنوان استعدادهای برتر، مسئله نخبگان، مسئله نخبه‌پروری و شناخت نخبگان در جامعه وجود دارد. راه آن هم این است که المپیاد، جشنواره، کنکور و… باشد و در این فرایند، برجسته‌ها شناسایی بشوند و بعد اینها فردا پرورش پیدا کنند تا بتوانند علم را پیش ببرند. در حالی که امروزه دیگر مسئله علم از این درک فردی یک مقداری خارج شده است یعنی نوآوری و کار علمی به عنوان یک کار جمعی و نه کار فردی تلقی می‌شود و مهم این است که ما چطور بتوانیم سازمان‌های یادگیرنده را شکل بدهیم تا اینکه بیاییم افراد برتر و برجسته را انتخاب کنیم. به میزانی که ما توانایی و ظرفیت داریم که سازمان‌های یادگیرنده را شکل بدهیم، علم برای ما کار خواهد کرد و بعد هم افراد نخبه در آن جایگاهی خواهند داشت وگرنه وجود این افراد بااستعداد بدون این سازمان‌های دانش‌مبنا و سازمان‌های یادگیرنده و اساسا بدون وجود جامعه یادگیرنده Learning Society فایده ندارد. لذا درک ما بر اینکه علم دورنگرا باشد، یک مقداری با درک پیشینه ما از دانش و از معرفت‌شناسی دانش نیز مرتبط بود.

لطفا در مورد درونگرایی بیشتر توضیع بدهید؟

درونگرایی به معنای درست آن در ایران اتفاق نیفتاده است. معنای درست درونگرایی در دنیای علم این است که ما تنها به برنامه‌های پژوهشی توجه کنیم و اقتضائات برنامه‌های پژوهشی، سوالات نظری که ما می‌پرسیم و… علم را جلو ببرند نه اینکه به بیرون توجه کنیم. این است که ما حداقل ارجاع به بیرون و نیازهای سرزمینی که وجود دارد داشته باشیم. یعنی این رویکرد درونگرا به مفهوم درست خودش، با برنامه‌های پژوهشی و با علوم بنیادی ارتباط دارند که از قضا یکی دیگر از نیازهای آموزش عالی است. یعنی اگر به معنای درست کلمه درونگرایی در علم اتفاق بیفتد، بسیار عالی است. زیرا در عرصه دانش بنیادی و پیشبرد برنامه‌های پژوهشی می‌تواند زایش ایجاد کند. منتها این نوع درونگرایی مستلزم شکل‌گیری اجتماعات علمی است که در درون آن منطق داوری در مورد تولیدات علمی شکل پیدا بکند، کار جمعی رخ بدهد و علم بتواند به پیش برود. درونگرایی که در ایران اتفاق افتاد، در فقدان اجتماعات علمی و با تسلط بوروکراسی بر دانشگاه و بر آموزش عالی اتفاق افتاد بنابراین یک مقداری ویژگی خاص خودش را داشت. بنابراین به نظر من باید به این دو عرصه توجه کنیم. یکی اینکه علم صرفا نمی‌تواند در خدمت کاربرد قرار بگیرد. اما ما هم به دانش کاربردی نیاز داریم و هم بخشی از آموزش عالی است. از طرف دیگر اتفاقا ما در جاهایی نیاز داریم که به دانشمندانمان نگوییم که شما به نیازهای جامعه توجه کنید بلکه آنها براساس برنامه‌های پژوهشی‌شان کار بکنند و بتوانند تولید دانش نظری کنند تا نظریه‌پردازی اتفاق بیفتد. چون گاهی اوقات دانش کاربردی در نیازهای روزمره غرق می‌شود اما از آن طرف دانش بنیادی ممکن است بیاید و نیازها را بازتعریف کند، بتواند نیازهای جدید تعریف بکند و بتواند چشم‌اندازهای تحول آینده را ترسیم کند. بر روی برنامه پژوهشی خودش بایستد و به ویژه فرضا یک نوع جهت‌گیری انتقادی نیز داشته باشد و به جای پاسخگویی روزمره به نیازها بیاید و سوال کند که مثلا «?So What» آیا این نیاز درست است؟ آیا این سبک پاسخگویی به این نیاز درست است؟ آیا ما داریم مسیرهای درستی را طی می‌کنیم؟ اگر درونگرایی آموزش عالی با علوم بنیادی و اقتصائات علوم بنیادی و دانش‌های نظری، پیوند برقرار بکند و همراه با تقویت اجتماعات علمی و یک نوع خودحاکمیت اجتماعات علمی باشد، این خوب است و جزء الزامات است اما الان درونگرایی برای ما در کجا اتفاق افتاده است؟ آنجایی که باید برونگرایی اتفاق می‌افتاد. مثلا ما رشته مسائل اجتماعی، به عنوان یکی از رشته‌های جامعه شناسی را داریم که الان دارد تدریس می‌شود. این نه با قوه قضائیه ارتباط دارد، نه با ستاد مبارزه با مواد مخدر، نه با وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی و نه با سازمان بهزیستی.

چرا این اتفاق افتاده است؟

خوب ما داریم کارشناسی ارشد در رشته مسائل اجتماعی را در پیام نور یک بخش دورافتاده در یکی از شهرستان‌ها ارائه می‌دهیم. ما می‌خواهیم آن مدرک را بدهیم! یعنی قرار نیست که این لیسانس یا فوق لیسانسی که این فرد می‌گیرد، مسئله اجتماعی را حل بکند.

در تهران چطور؟ آیا در تهران کسی که رشته مسائل اجتماعی می‌خواند با این سازمان‌ها در ارتباط است؟

نه، اینجا هم همین‌طور است. اصلا مرتبط نیست. اینها باید کلی زور بزنند. اگر بخواهند یک پژوهش معمولی انجام بدهند، باید ۱۰ بار سراغ این سازمان‌ها بروند و یک اطلاعاتی بگیرند. که این سازمان‌ها هم این اطلاعات را به آنها نمی‌دهند و با آنها همراهی نمی‌کنند چون بوروکراسی ما هم دچار درونگرایی شده است و آن درونگرایی آن هم قابل نقد است.

بنابراین درونگرایی بروکراسی است که در نهاد علم بازتولید شده است و همدیگر را تقویت می‌کنند.

بله. ببینید بوروکراسی در غرب چه موقعی ایجاد شد؟ یا اصلا در ایران چه موقعی ایجاد شد؟ برای مقابله با معضل ملوک الطوایف، بورکراسی ایجاد شد. یعنی وقتی هر سرزمین و هر موقعیت جغرافیایی خاصی برای خودش یک طایفه‌ای داشت و رهبران این طوایف هم بر علیه هم می‌جنگیدند و مبارزه می‌کردند و یک سازمان واحد عقلانی وجود نداشت که تمام این طوایف را در بربگیرد، بوروکراسی به عنوان یک مدل سازمان عقلانی ایجاد شد که بیاید و این تکثر سرزمینی را به یک وحدت ملی تبدیل کند. بنابراین پشت سر شکل‌گیری سازمان‌های بوروکراتیک یک طرحی به نام پروژه ملت‌سازی و عبور از مرحله ملوک الطوایفی وجود داشت. بوروکراسی ما در ایران هنوز درگیر ملوک الطوایفی است، تنها شکل آن عوض شده است. در آنجا طوایف مختلف با هم می‌جنگیدند و مبارزه می‌کردند، الان ملوک السازمانی شده است یعنی سازمان‌های مختلف ما ملوک و پادشاهانی دارند که این پادشاهان با هم در حال مبارزه و جنگ هستند. هدف آنها چیست؟ گسترش حوزه نفوذ خودشان، کاهش حوزه نفوذ سایر سازمان‌ها و یک نوع جنگ پنهان در درون سازمان‌ها شکل گرفته است. مثلا در مورد پول بیمه‌های مردم، وزارت بهداشت سعی می‌کند که آن را به سمت خودش بکشاند، وزارت کار و رفاه اجتماعی نیز سعی می‌کند به سمت خودش بکشاند. مثلا در مشکل منابع آب و بحران آب کشور، سازمان‌های مختلف مثل وزات نیرو یا وزارت جهاد کشاورزی، سعی می‌کنند که هر جایی پولی توزیع می‌شود، بروند و این پول را که مربوط به آب است به دست بیاورند. اگر دولت می‌خواهد پولی یا پروژه‌ای بدهد، این سازمان‌ها بدست بیاورند اما هر جایی که دولت گفت مشکلی در آب به وجود آمده است، این وزارتخانه تقصیر را به گردن آن وزارتخانه بیندازد و آن وزارتخانه تقصیر این وزارتخانه بیندازد.

یعنی کلا سیستم تعاملی نیست و آن مسیرهای ارتباطی که باید بین آنها وجود داشته باشد، وجود ندارد و طبیعتا حوزه علم نیز از این قاعده مستثنا نیست. در خودش می‌ماند و نمی‌تواند با سازمان‌ها و نهادها رفت و آمد کند.

بله. من این پدیده ملوک السازمانی را به طور مکرر دیده‌ام. هر زمانی در سطح ملی می‌خواسته همگرایی ایجاد بشود، هر سازمانی ساز خودش  را زده است. اصلا مفهوم عقلانیت کلی و منافع عمومی، وجود نداشته است. سازمان‌ها حتی به معنای درگیر شدن در فساد، سعی می‌کنند با هم رقابت کنند و گلیم خودشان را از آب بیرون بکشند و سازمان خود را سرپا نگه دارند. حتی بعضا تحت تاثیر یک سری فشارهای محیطی مجبورند این کارها را بکنند چون خود را تحت خطر می‌بینند. در بسیاری از موارد بوده است که اگر یک وزارتخانه چیزی را به وزارتخانه دیگر واگذار کند واقعا به کشور خدمت کرده است. اگر یک وظیفه، یک دارایی یا یک سازمانی را به وزارتخانه دیگر واگذار می‌کرده است، یک نوع انسجام بیشتری در کارها شکل پیدا می‌کرده است اما این کار را نمی‌کند. چرا؟ چون فکر می‌کند که فردا می‌گویند در دوران وزارت فلانی، فلان چیز از دست رفت. به همین دلیل سعی می‌کنند که آن را داشته باشند. این حالت ملوک السازمانی که ایجاد شده است ناشی از درونگرایی در درون خود سازمان‌های بروکراتیک بخش دولتی و بخش اجرایی است. از آن طرف هم یک نوع درونگرایی در دانشگاه وجود دارد. از آن طرف هم به قول شما به نظر می‌رسد که اینها به یک کلیت واحدی تعلق دارند به دلیل اینکه در دانشگاه هم بروکراسی حاکم است بنابراین از همان منطق بوروکراسی دارد تبعیت می‌کند بنابراین دانشگاه ما کاری به این ندارد که سایر نهادهای آموزشی و پژوهشی در چه وضعیتی به سر می‌برند بلکه به این فکر می‌کند که منابعش، مساحت دانشگاه، تعداد استاد، دانشجو، درآمد اختصاصی و تعداد مقالاتی که چاپ می‌کند را افزایش بدهد چون با همین معیارها ارزیابی می‌شود و با معیارهای دیگری ارزیابی نمی‌شود. یک زمانی در اصفهان یک نشستی با حضور روسای دانشگاه‌های مناطق در حال توسعه برگزار شده بودند. یکی از اساتید دانشگاه اصفهان در آنجا صحبت می‌کردند که شما هم باید مثل دانشگاه شریف تعداد مقالاتتون را افزایش بدهید و توسعه علم داشته باشید و از این حرف‌های گنده می‌زد. وقتی صحبت‌های ایشان تمام شد، من گفتم که نه، دانشگاه‌های مناطق در حال توسعه باید در خدمت توسعه منطقه‌ای استان‌های خودشان قرار بگیرند بنابراین شما باید دانشگاه‌های توسعه‌گرا بشوید. من نمی‌گویم که مقاله هم ننویسید بلکه چه بسا آن رشته‌هایی که جنبه بنیادی دارند یا بر مبنای برنامه‌های پژوهشی دارند کار می‌کنند، مقاله هم بنویسند. چه بسا که شما توسعه‌محور باشید و بعد نتایج فعالیت‌های توسعه‌محور خودتان را هم به مقاله تبدیل کنید. اما آن چیزی که از مثلا دانشگاه زاهدان انتظار می‌رود این نیست که بیاید راجع به ریاضیات محض یا راجع به شیمی محض مقاله چاپ کند یا حتی بیاید و در حوزه فلسفه محض بخواهد نظریه‌پردازی کند. بلکه این دانشگاه باید با زندگی اجتماعی، اقتصادی و مدنی استان در ارتباط باشد. به یک معنا شاید در اینجاست که ما به بحث آمایش سرزمینی می‌رسیم.

با توجه به ریشه‌ها و عوامل متعددی که در سطوح مختلف برای وضعیت فعلی وجود دارد، به نظر شما آمایش آموزش عالی با چه الگویی و با توجه به چه عناصری باید اتفاق بیفتد؟ آمایش درست و مناسب چطور می‌تواند صورت بگیرد و در چه صورتی منتج به نتیجه خواهد بود؟

در ارتباط با مباحث پیوند دانشگاه با نیازهای اجتماعی اقتصادی، چند مفهوم رایج را باید کمی کنار بگذاریم. یکی این بحث است که دانشگاه تولید ثروت بکند. یکی دیگر هم بحث دانشگاه کارآفرین است. این بحث برای این مطرح شده است که بگویند که دانشگاه باید با نظام اقتصادی اجتماعی بتواند یک نوع همگرایی داشته باشد. ببینید اینکه بگوییم دانشگاه باید تولید ثروت بکند، در واقع آمده‌ایم یک منطق اقتصادی را بر منطق دانشگاه حاکم کرده‌ایم. محل تولید ثروت، بازار است. آن کسی که باید تولید ثروت بکند، تاجر است. کسی که باید تولید ثروت بکند، سرمایه‌دار است و نه دانشگاه. درست است که دانش یک پیامدهایی در عرصه اقتصادی دارد اما اینکه شما کارکرد دانشگاه را به تولید ثروت تقلیل بدهید منجر به ایجاد مسائل دیگر می‌شود. یک دانشگاهی در بلوچستان ممکن است بتواند از ده‌ها راه تولید ثروت بکند، ممکن است بتواند یک کارهایی بکند که اساسا برای حیات اجتماعی اقتصادی منطقه مضر است اما برای دانشگاه تولید ثروت به بار می‌آورد. مثل اینکه بانک‌ها در کشور وارد یک سری کارها از قبیل دلالی، خرید و فروش زمین و ساخت مسکن و… می‌شوند که برای خود بانک یک سری پول به ارمغان می‌آورد اما برای اقتصاد ملی شدیدا مضر است. بانک‌ها هم با وجود اینکه یک نهاد اقتصادی هستند، نمی‌توانند خودشان را به عنوان یک نهاد تولید ثروت تعریف کنند. بانک در نظام اقتصادی یک جایگاهی دارد که آن جایگاه لزوما تولید ثروت نیست. شما الان به دانشگاه می‌گویید تولید ثروت بکند. مثلا دانشگاه تهران می‌آید و دانشکده‌ها و فضای کلاس‌هایش را برای برگزاری کلاس‌های کنکور شرکت‌های خصوصی و امتحاناتشان به آنها اجاره می‌دهد. خوب دارد تولید ثروت می‌کند اما آیا اصلا این کار درست است؟ اصلا برگزاری کلاس‌های کنکور و برگزاری این امتحانات، خودش پدیده درستی است و به توسعه علم کمک می‌کند؟ یا دانشگاه تهران اصلا به این کارها کاری ندارد و می‌گوید من دارم تولید ثروت می‌کنم. یک انجمن علمی ممکن است در دانشگاه تهران دارد فعالیت می‌کند، در دانشکده سالن اجتماعات خالی وجود دارد اما این انجمن، اگر بخواهد در آن سالن جلسه برگزار کند دانشکده از او اجاره می‌خواهد. اگر این انجمن بگوید من پول ندارم، دانشگاه می‌گوید خوب جلسه را برگزار نکن. در حالی که اگر آن انجمن آن جلسه را برگزار می‌کرد چه بسا تاثیرات مثبتی در عرصه علم و حل مسائل اجتماعی به وجود می‌آمد.

بحث دانشگاه کارآفرین هم همین‌طور است. در دانشگاه کارآفرین، بیشتر به سمت تربیت افراد کارآفرین پیش می‌رویم. افراد کارآفرین را نیز تعریف می‌کنیم که کسی است که بتواند ایده را به ثروت تبدیل کند. ما افراد کار آفرینی را بار می‌آوریم که اینها افراد سودجو هستند و اساسا هدف آنها تبدیل ایده به ثروت است. آنچه ما به آنها آموزش می‌دهیم این است که چطور یک Business Plan را طراحی کنند و بعد آن را اجرا کنند. بنابراین ما Business man یا تاجر بار می‌آوریم و نه آدمی که اولا علمی باشد و دوم اینکه متوجه مسئولیت اجتماعی باشد. اما به نظر من مفهوم دانشگاه توسعه‌گرا و همین‌طور مفهوم مسئولیت اجتماعی دانشگاه، دو مفهومی هستند که مقداری سالم‌تر و درست‌تر هستند. اولا وظیفه دانشگاه را به تولید ثروت تقلیل نمی‌دهد و این وظیفه را صرفا یک وظیفه تجاری نمی‌داند. فارغ التحصیلان سودجو و کسانی که Business man و اهل تجارت و دلالی باشند را تربیت نمی‌کند و بعد معتقد است که دانشگاه باید در خدمت توسعه منطقه‌ای و توسعه استان قرار بگیرد و به نیازهای استان پاسخ بدهد. در اینجاست که دانشگاه خودش را درگیر این می‌کند که برنامه‌های درسی و نوع رشته‌هایش را آمایش کند. اسم آن را می‌توانیم «آمایش برنامه‌های درسی و آمایش رشته‌ای» بگذاریم. متناسب با مسائلی که در منطقه خودش وجود دارد. سعی می‌کند که فعالیت‌های علمی دانشگاه را بر فعالیت‌های اجتماعی و اقتصادی که دارد در منطقه رخ می‌دهد، منطبق کند. یک نوع همزمانی و توازی بین فعالیت‌های دانشگاهی و نیازهایی است که در استان به صورت بالفعل وجود دارد. هر جا که دانشگاه بتواند می‌آید و کمک می‌کند. در بسیاری از مواقع نیز کمک آن، کمک فکری است یعنی با تولید دانش، تولید ایده و گاهی اوقات هم با تولید سیاست و راهبرد به نهادها و سازمان‌های استانی کمک می‌کند که اینها بتوانند مشکلات استان را حل کنند و توسعه در آن استان اتفاق بیفتد نه اینکه من به عنوان دانشگاه تولید ثروت کنم و نه اینکه من نهاد دانشگاه وارد فرآیند کارآفرینی سازمانی برای خودم بشوم. هر چند مفهوم دانشگاه توسعه‌گرا و مسئولیت اجتماعی دانشگاه، به یک معنا با مفهوم درست کارآفرینی هم پیوند دارد اما جایگاه نهاد دانشگاه را حفظ می‌کند. در اینجا بحث آمایش استانی توسط خود دانشگاه‌ها رخ می‌دهد.

به نظر شما بحث آمایش باید به شکل استانی پیگیری بشود؟

نه صرفا. اما یکی از سطوحی که باید به صورت بالفعل اتفاق بیفتد در سطح استانی است؛ آن هم از طریق دانشگاه توسعه‌گرا. اگر شما دانشگاه توسعه‌گرا نداشته باشید، دانشگاه درونگرا خواهید داشت. دانشگاه درونگرا به توسعه محیط اجتماعی‌اش توجهی ندارد، به مسئولیت اجتماعی در قبال جامعه بزرگتر کاری ندارد. بنابراین شما می‌گویید رشته‌هایی درست می‌کنم و براساس آمایش سرزمین، رشته‌ها را توزیع می‌کنم اما اگر توسعه‌گرایی وجود نداشته باشد، باز هم ممکن است در همان رشته‌ها یک نوع درونگرایی رخ بدهد. لذا به طور بالفعل ما باید از دانشگاه‌هایمان بخواهیم که راهبرد اجتماعی Social Strategy و راهبرد مسئولیت اجتماعی Strategy of Social Responsibility تدوین کنند. راهبرد و مسئولیت اجتماعی خودشان را تعریف کنند و بگویند که چطور می‌خواهند با حیات اجتماعی و اقتصادی منطقه خودشان مرتبط باشند. به جای اینکه ما یک برنامه جامع کلان از بالا تعریف کنیم، بیاییم در سطوح استانی ببینیم که چطور می‌توانیم این پیوندها را به صورت بالفعل برقرار کنیم. چون برنامه‌های کلان گاهی در همان سطح انتزاعی باقی می‌ماند مگر اینکه یک برنامه‌ای به سرعت تدوین شود و جزئیات آن را به دانشگاه‌ها بدهیم و بگوییم شما بیایید این را عملیاتی بکنید و برای عملیاتی کردن آن از آنها برنامه بخواهیم. اخیرا که بحث دانشگاه کارآفرین را مطرح شد، من دیدم که برخی از دانشگاه‌ها حتی اداره‌کل و واحدهایی را برای عملیاتی کردن دانشگاه کارآفرین تشکیل داده‌اند. اما تنها چیزی که از این دانشگاه کارآفرین می‌فهمیدند این است که پول دربیاورند. فایده آن هم این است که دولت منابع مالی آموزش عالی را روز به روز دارد کاهش می‌دهد تا دانشگاه‌ها بتوانند خودکفا باشند و پول دربیاورند. این ویران کردن دانشگاه است! این بروز درون‌گرایی به صورت مادی‌گرایانه است؛ معطوف به اینکه اینها بتوانند پول دربیاورند! لذا می‌خواهم بگویم که ما باید ببینیم چطور می‌توانیم چند الزام را، که متناقض با هم هستند، در نظر بگیریم: یکی اینکه ما به دانشگاه جهانی نیاز داریم. الان از جهانی شدن آموزش عالی صحبت می‌شود. یک جریان دیگر هم دانشگاه وابسته به زمینه است؛ دانشگاه زمینه‌گرا و دانشگاه محلی. این دو، تعارض و متفاوت هستند. یک تعارض دیگر هم بین دانش بنیادی و دانش کاربردی است. ما باید به این هم باید توجه کنیم. ما نمی‌توانیم به اسم کاربرد، کارکردهای بنیادی دانشگاه را نادیده بگیریم، حذف کنیم و کنار بگذاریم. آمایش باید با توجه به این مسائل صورت بگیرد. یعنی آمایش به نحوی صورت بگیرد که ما بتوانیم خصلت جهانی آموزش عالی خودمان و خصلت بنیادی آموزش عالی خودمان را هم در عین حال حفظ کنیم. اینکه به چه طریقی این کار را باید کرد، مقوله‌ای است که باید بر روی آن فکر کرد و برنامه‌ریزی کرد. شاید یک راه آن این باشد که ما نظام‌های دوگانه آموزش عالی را برای خودمان تعریف کنیم.

نظام‌های دوگانه آموزش عالی به چه معناست؟

نظام‌های دوگانه آموزش عالی یعنی مثلا تفکیک بین دانشگاه و فرضا مدارس عالی. ببینید رشته‌های عمومی معطوف به کار و اشتغال نیستند اما یک نوع دانایی‌ها را به شهروندان منتقل می‌کند که بعد اینها در جاهای مختلف از این دانایی‌ها استفاده خواهند کرد. برخی رشته‌ها هم معطوف به کار و شغل است و در یک جاهایی نیز معطوف به تولید دانش و پژوهش‌های بنیادین است. باید یک چنین تفکیک‌هایی را درنظر بگیریم.

مثلا ببینید ما در تربیت معلم جامعه‌شناسی را همان‌طور درس می‌دهیم که در دانشگاه تهران درس می‌دهیم در حالی که در تربیت معلم شما باید بتوانید معلمینی را تربیت کنیم که بتوانند دروس مطالعات اجتماعی را به بچه‌ها در دبیرستان منتقل کنند. اما در رشته بنیادی مثل جامعه‌شناسی باید شما دانشجو را درگیر نظریات مارکس، وبر، زیمل و توکویل کنید. اینها یک مقدار با هم متفاوت هستند. مثلا در رشته برق در یک دانشگاه بنیادی مثل دانشگاه صنعتی شریف، شما بحث ریاضیات پیشرفته و… را دارید اما در یک دانشگاه کاربردی می‌خواهید ببینید که چطور یک نفر را تربیت کنید که در نیروگاه برق کار کند و مسائل آنجا را بتواند مدیریت کند، اینها با هم تفاوت دارند و این تفاوت‌ها را باید در نظر گرفته بشود. الان وقتی ما از آمایش سرزمینی صحبت می‌کنیم بیشتر به همان دانشگاه کاربردی ارتباط پیدا می‌کند اما من می‌گویم دانشگاه بنیادی و وظیفه بنیادی دانشگاه در این وسط نباید نادیده گرفته بشود و خرد و نابود بشود.

نکته دیگری که در آمایش سرزمین باید رخ بدهد این است که ببینیم اصلا ما چند دانشجو نیاز داریم که تربیت کنیم. مثلا در رشته ریاضی محض ما به چند ریاضی‌دان محض نیاز داریم؟ من فکر می‌کنم ۱۰۰۰ تا- یا شاید کمتر- کافی باشد. حالا لازم است که دانشگاهی در فلان شهرستان دورافتاده نیز ریاضیات محض بگیرد و اصلا استاد خوب هم نداشته باشد؟ شما بیایید در یک دانشگاه خاصی که قطب ریاضیات را در آنجا دارند و واقعا دانشمندان ریاضی کشور در آنجا هستند، دانشجوی ریاضیات بگیرید. همین‌طور دانشجوی فیزیک، همین‌طور دانشجوی جامعه‌شناسی و فلسفه به معنای دانش بنیادی و نه جامعه‌شناسی و فلسفه به معنای کاربردی که در حوزه مسائل و خدمات اجتماعی و.. می‌خواهد کار کند. الان مثلا در فلان شهرستان دانشگاه آزاد دارد ۱۵۰ دانشجوی دکترای جامعه‌شناسی می‌گیرد که اصلا این با هیچ منطقی جور در نمی‌آید. اگر قرار است یک دانشگاهی ۱۵۰ دانشجوی جامعه‌شناسی بگیرد و ۱۰۰۰ دانشجوی دکترا در سال تحویل جامعه بدهیم، آیا ما در جامعه به ۱۰۰۰ دانشجوی دکترا جامعه شناسی نیاز داریم؟ به فارغ التحصیل رشته بررسی مسائل اجتماعی، رشته پیشگیری اجتماعی از جرائم، حتی دانشجوی دکترا در حوزه مسائل اجتماعی اعتیاد، در حوزه خدمات اجتماعی، رفاه اجتماعی، سیاست اجتماعی، برنامه‌ریزی اجتماعی، ارزیابی تاثیر اجتماعی، به اینها و با این تعداد نیاز است اما به دانشجوی جامعه‌شناسی به عنوان یک رشته پایه به این تعداد نیاز ندارید. لذا آمایش سرزمینی نیز باید با توجه به این قضیه صورت بگیرد که لازم نیست که حتی برخی از رشته‌های محض در همه دانشگاه‌های ایران ارائه بشود. می‌شود جاهای خاصی انتخاب شود و در آنجا این کار صورت بگیرد.

تلگر

چهره‌

دیدگاه تازه‌ای بنویسید: